یه اتفاق خیییییلی بد...
٢ روز بعد از عید قربان (١٨/٨/٩٠) مثل همیشه بابایی ساعت سه و نیم از سرکار اومده بود و داشتیم ناهار می خوردیم
ولی تو بازیگوشی می کردی
و می خواستی بیایی وسط سفره، یه بشقاب و قاشق بهت دادیم که سرگرم بشی ولی بعد از چند ثانیه متوجه شدیم که قاشق رو محکم به بشقاب زدی و بشقاب شکست.
من سریعا تو رو برداشتم که دستت به تکه های شکسته بشقاب نخوره ولی وقتی توی بغلم اومدی ناگهان متوجه خون تو دستت شدم و فهمیدیم که تو همون چند ثانیه کارت رو کرده ای و دستت رو به بشقاب شکسته زده ای.
من که فقط گریه می کردم
و رنگ صورت بابایی هم عین گچ سفید شده بود. هر کاری می کردیم خونت بند نمیامد. سریعا تو رو تو پتو گذاشتیم و منو بابایی و مامان جونی تو رو به اورژانس رسوندیم.
من فقط نگران بودم که خدای نکرده کارت به بخیه نکشه، بعد از کلی نذر و نیاز ، خدا رو شکر
پرستار گفت که زخم سطحی است و باید پانسمان بشه و نیازی به بخیه نیست.
حدودا نیم ساعت از دستت خون می آمد ( الهی مامان بمیره و دیگه این جوری تو رو نبینه) و بعد از این مدت کمی خونت بند اومد و دستت رو پانسمان کردن و به خونه برگشتیم.
نکته جالب توجه این است که تو تمام این مدت از وقتی که دستت برید تا وقتی از اورژانس برگشتیم خوش اخلاق بودی و حتی بعضی مواقع می خندیدی!!!!!!
حتی با این دست بانداژ شده هم دست از بازی کردن برنمی داشتی...




من و بابایی خیلی خودمون رو سرزنش می کنیم که چرا مواظبت نبودیم
.... ایشالاه که ما رو می بخشی.
خدای من، هزار بار شکرت که به خیر گذشت...


یه اتفاق خیییییلی بد... 
